تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - دوشنبه13/8/88
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
دوشنبه 27 آذر 1391 :: نویسنده : leyli

امروز معلممون ازمون امتحان گرفت.من كامل شدم.فكر كن من اونم ریاضی.تو زنگ ریاضی اتفاق خاصی نیفتاد.زنگ بعدش شیمی داشتیم كه وسط درس دادن یهو رگ پای معلممون گرفت گفت اوخخخخخخخ.الهه گفت خانوم این درسه یا واقعیه؟وای كلاس منفجر شد.سر زنگ برنامه ریزی معلمم بسیااااااااااااااار محبوبمون(!)گفت باید واسه همه غذا درست كنید بیارید.هردفعه نوبت یكیه.زور میگفت اخه اون موقع ما باید تالار میگرفتیم واسه اون همه ادم.وقتی اینو گفت ماهم شروع كردیم به بهونه اوردن.مرضیه گفت ما قصد داریم روزه قضا هامونو بگیریم شام نهار نداریم.من گفتم ما ماهی یه بار شام میخوریم اونم 4شنبه هاست كه به روز برنامه ریزی نمیخوره متاسفانه.داشتم با مرضیه حرف میزدم گفتم بابات چیكارس؟گفت باز نشستس.به تو چه مگه خودت پدرو برادر محترم نداری؟؟؟بعد خاطرات مشهد رفتنمونو تعریف كردیم واسه معلم پرورشیمون. كه پارسال با مدرسه رفته بودیم.نمیذ اشتن گوشی دوربین دار ببریم همه از دم نوكیا 1100   برده بودیم.همه  ی گوشی های 1100 رو با چسب وصل كرده بودیم به هم یكیش ویبره میرفت 4 تاش با هم میلرزید.وقتی رسیدیم هتل سوار اسانسور شدیم خانوم احمدی (ناظممون)شروع كرد به گشتن.نگو دنبال گوشیش میگشته فكر كرده اهنگ اسانسور اهنگ گوشیشه. هی میگفت موبایلم كو ؟كی اهنگشو عوض كرده؟ وقتی بیرون میرفتیم.احمدی مارو سر هر چهار راه كه میرسیدیم میشمرد بعد میپرید وسط خیابون دستاشو یه متر باز میكرد اینجوری كه ماشینا وایستن ما رد شیم از خیابون.یه بارم به یه افسره گفته بود اقا سرباز دستاتونو باز میكنید ما رد شیم؟ یه بار ساعت3 نصفه شب انقد رتو هتل شلوغ كردیم احمدی اومد محكم درو كوبید گفت باز كنید.میگم باز كنید درووووووو.بعد همه رفته بودن قایم شده بودن.زورمون به الهام رسید فقط.الهامو فرستادیم درو باز كنه درو كه باز كرد احمدی یه دفه درو محكم هل داد در خورد به سر الهام بعد سرش خورد به دیوار صدای بووووووم تو كل هتل پیچید.ماهم زیر پتو قایم شده بودیم.اومد با یه دست پتو دونفره رو كشید اونور كل گوشیامون پرت شد هوا.اونشب احمدی از حموم تازه اومده بود موهاش فرفری بود.واااااااااای داشتیم منفجر میشدیم.یه چادر گل گلیم رو سرش بود.یه وقتایی طبقه پایینی ها زنگ میزدن میگفتن اب خنك دارید؟ما هم پارچ میذاشتیم تو اسانسور میفرستادیم پایین.خودمونم بیكار میشدیم با لباس های تو خونمون میشستیم تو اسانسور بالا پایین میرفتیم.یه بار در كه باز شد دیدیم یه مرده وایستاده جلو در منتظره كه اسانسور بره پایین سوار شه.ما هم كه اونو دیدیم ترسیدیم سریع دكمشو زدیم رفتیم طبقه بالا.یه ربع خندیدیم.خاطرات اصفهان رفتنشونو بچه ها تعریف میكردن میگفتن داشتیم ادای عزا داری در میاوردیم توریست ها رد میشدن مارو نگاه میكردن داریم سینه میزنیم اونام سینه میزدن.منتظر قشنگ تر هاش باشید.باااااااااااای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 آذر 1391 08:06 ق.ظ
اخه بچه شر این کارا چیه؟ای دلممممممممم
leyli :چیه مگه.بچه به این باحالییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا