تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - خاطرات 5 شنبه 28 و شنبه 30 اردیبهشت
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
یکشنبه 26 آذر 1391 :: نویسنده : leyli

روز 5 شنبه  روز اخر سال تحصیلی 90-91 بود.صبح تو سرویس الهام داشت اهنگ خز میخوند.

دل شده یه كاسه خون/به لبم داغ جنون

به كنارم تو بمون نرو با دیگری

یار دگر داری اگر بی خبر وای من/بوسه زند بر لب تو بعد از این جای من

بعد زد تو خط نوحه بعد دوباره گفت بذارید شعرو از پایین به بالا بخونم.شعرو تو كاغذ نوشته بود)

تو كوچه مدرسه واسه مسخره بازی واستادیم جلوی در یكی از خونه های باكلاس و چند تا عكس گرفتیم.درش هم ریموت دار بود.یههو در باز شد ما برگشتیم پشتو نگاه كردیم دیدیم پسره با بهت داره مارو نگاه میكنه اینجوری.احتمالا با خودش میگفت خدایا اینا با در خونه ما چیكار دارن اخه؟

زنگ اول معلم ریاضیمون تمرین حل كرد.بعد من یه برگه نمونه سوال بهش دادم و یه سوال پرسیدم.خانوم حسنی گفت حل كردی سوالاشو؟من گفتم خانوم جوك میگی؟من نمیدونم معلما چی فكر میكنن درباره ما.زنگ بعدش اب بازی كردیم چه اب بازی ای.شیشه  شیشه رو هم اب میریختیم.من یه شیشه پر اب دستم بود پاشیدم رو یكی از بچه ها بعد ناظممون گیر داد گفت چرا اب میپاشی رو بچه ها؟؟؟؟؟؟من گفت من خانوم؟؟؟من اب پاشیدم؟وا جلل خالق.مدرسه كه تعطیل شد زینبو خیس كردیم زینبم نامردی نكرد از تو حیاطشون شلنگو برداشت  همه رو خیس اخه خونشون تو كوچه مدرسه بود كردسارا بره این كه خیس نشه تا اونجایی كه میتونست از محل اب بازی فاصله میگرفت.انقد فاصله گرفت كه رسید به دم باغچه و چسبید به كاكتوس های زینب اینا از جمله زبون مادر شوهر.چسبیدن همانا و تیغ رفتن تو بدنش همانا.كم كم و سلانه سلانه رفتیم تا رسیدیم به خونه زهرا اینا.الهه شروع كرد به تعریف خاطره تو راه.میگفت اون روز به میوه فروشه گفتیم اقا دوتا گوجه سبز میدی؟پسره گفت اول شمارتو بده تا گوجه سبز بدم.بعد فاطمه گفت خب به من گوجه سبز میدی؟پسره گفته بود اول شمارتو بده تا بدم.اصلا براش فرق نداشت كه كدوممون باشیم.نزدیكای مدرسه یه دست فروشه بساط كرده بود بعد سارینا گفت اقا قسطی هم میدی؟وای  من دلمو گرفتم فقط  خندیدم.تو راه بهنوش مقنعشو چلوند قشنگ یه لیوان اب ریخت پایین.الهه هم تو راه سنگ رفته بود تو كفشش بعد كفششو در اورد تكون داد سنگش در نیومد.یه دفه تققققق كوبید به یه پرایده سنگش افتاد بیرون.مام كه دولا دولا راه میرفتیم تو خیابون از خنده.رسیدیم خونه زهرا اینا رفتیم تو ساختمون.بعد دیدیم به به غذا رو گازه غذارو برداشتیم همشو تا ته خوردیم واسه زهرا هیچی نموند.تن ماهی بود.تاحالا تن ماهی انقد خوش مزه به نظرم نیومده بود.بعد من در یخچالو باز كردم نشستم جلوش.اولین چیزی كه دزدیم طا لبی بود.بعد گوجه سبز بعد كیك و ساندیس.اخرشم الهه یه مشما ریواس كف رفت از تو یخچال گفت زینب این نمیخوری كه من میبرم.با كمال پررویی مشمارو برداشت.من تمام كابینت هارو زیرو رو كردم مبادااااااااا خوراكی جا افتاده باشه.موقه اومدن  سوده یه مجسمه از دكورشون برداشت زد زیر بغلش گفت خیلی معلومه دارم دزدی میكنم؟؟مام گفتیم نهههه حالا یكم دقت كنی معلوم میشه.حالا 20 سانت ازین ور 20 سانت از اون ور زده بود بیرونا.تو كوچه یدفه الهه داد زد زهرا دستت درد نكنه سیر شدیم.ابرومونو برد.بعد از ظهر كلاس عربی داشتیم گفتیم بریم قبلش كافی شاپی كه همیشه میرفتیم بستنی بخوریم.سارینا سارا بهنوش و من بودیم.چند تا دختر پسرم بودن تو حال خودشون بودن.سارینام تمام تمركزش رو اونا بود و عین بلدرچین سرشو 360 درجه میچرخوند.من گفتم اب هویج 3000تومن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای چه گرون.(داشتم سعی میكردم ابروی بهنوشو ببرم چون اونجا ابرو داشت)سارینا گفت بذار زنگ بزنم از سبزی فروش بپرسم.(اخه یه سبزی فروش بهش شماره داده بود)(من:)و(بهنوش)سارینا اخر بستنیشو قشنگ با انگشت خورد.وای بهنوش داشت منفجر میشد از خجالت.مام كه نقطه ضعف گیر اورده بودیم.بهنوش یكم از بستنیشو ریخت تو ظرف سارینا با قاشق بستنی ایش كرد كه مشخص نشه لیس زده ته ظرفو.منو سارا كیف سارینارو كف رفتیم بعد سارینا میگفت ندید جیغ میزنم.مام هر هر میخندیدیم.تو كیفش 150000تومن پول بود خدایی نمیشد گذشت.سارینا رفت حساب كنه به دختره گفت خانوم چقد شد؟دختره گفت 15600سارینا  اروم گفت یا ابوالفضل.از كافی شاپ اومدیم بیرون سارا عینك دودیمو گرفت زد به چشش.منم گفتم عینكمو بده كلاسم اومد پایین.سارینا گفت مهدیه جفت پا میام تو دهنتا.وقتی رسیدیم كلاس شروع شده بود ما مجبور شدیم وایستیم.یكم واستادیم یدفه استاده با دست به من اشاره كرد.من(گیج و مبهوت)بله؟با دست اشاره كرد گفت بیا اینجا جا هست بشین.فقطم یه صندلی بود.من نشستمو اونا سر پا واستاده بودن منو فحش میدادن و خطو نشون میكشیدن.استاد باحالی بود.میگفت همشهری منه باخ(به تركی ینی منو نگاه كن)كلاس كه تموم شد رفتم پیش بچه ها گفتم رفتم جلو چه جایی بود /جاتون خالی صفایی بود اهااا بیا قرقر.خیلی خوب بود تخته نزدیك كولر نزدیك صندلی راحت.بچه هام به خونم تشنه بودن.تا خاطره بعد خدا نگهداررررررررر.نظر یادتون نرههههههه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 22 بهمن 1391 08:01 ق.ظ
برای بار چندمه نمیدونم میخونم اینا رو...
هی روزگار...
leyli :انقد بخون تا 20 شی
دوشنبه 27 آذر 1391 10:09 ب.ظ
سلام عشقممممم!پرفکت ایولا خیلی باحال بود قشنگ بود منتظر داستانا بعدی هستم!یادخاطراتم افتادم باارزوی موفقیت برا دوست گلمم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا