تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - تولد ناصری
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
یکشنبه 20 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli
داره بارون میاد....دلم گرفته.هروقت دلم میگیره یاد خاطراتم میفتم خندم میگیره.....امروز  تولد معلم زیستمون بود.میخواستیم مثل پارسال براش تولد بگیریم.صبح كیك سفارش دادیم.الهه پیشنهاد داد كه كباب هم بگیریم و دور هم بزنیم تو رگ.زنگ اول شیمی داشتیم.دوتا فرمول شیمیایی بود معلممون گفت اینا خیلی مهمه.خیلی خیلی مهمه.خیلی خیلی خیلی مهمه.كم مونده بود خودشو بزنه دیگه.یكی از فرمولا صفحه اول بود اون یكیش صفحه دوم.حالا گیر داده میگه این دوتا رو بذارید تو  یدونه كادر.یكی از بچه ها گفت خانوم اخه چطوری بذاریم تو كادر یكیش اینوره یكیش اونور؟جلبكه معلممون شما خودتونو اذیت نكنید.زنگ كه خورد همه ریختیم وسط كلاس .انگار نیمكت هامون میخ دارن.مینا خیلی جدی قبلا به مرضیه گفته بود من (یعنی مینا)چشم و ابروم می ارزه به كل بچه های كلاس!امروز به من گفت مهدیه چشمات خیلی خوشگله.من گفتم نه بابا؟همین حرفش تموم شد الهه یه پاكن پرت كرد صاف خورد تو چشم چپم.ضعف رفتم از درد.الهه ترسیده بود یهو دوید سمتم گفت چی شد؟كاغذ بود پرت كردمااااااااااا.منم گفتم چه كاغذ سنگینی بود.یه بارم قبلا مینا یه همچین حرفی رو زده بود زنگ بعدش پریا حواسش نبود اسپری خوش بو كننده زد به چشمم.چشمم خوش بود شد.میخوام برم به دستو پاش بیفتم بگم توروخدا دیگه تعریف نكن ازم تا كورم نكردی.زنگ بعدش زمین شناسی داشتیم.معلممون داشت از اورانیوم و ماه و این چیزا میحرفید.عكس ماه رو نشون داد گفت اگه یكی بهتون گفت شكل ماهید بزنید تو دهنش یعنی این شكلی هستید.پر از لك و سوراخ سوراخ.الهه گفت خانوم به چه درد ما میخوره اخه این درسا؟معلممون گفت اره بابا تو غار داشتیم زندگی میكردیم با نیزه ببر شكار میكردیم میخوردیم دیگه چه كاریه ادم پیشرفت كنه.زنگ اخر زیست داشتیم غذا هامونم اون موقع اوردن برامون.فاطمه  یكی از دوغ هارو زده بود زیر بغلش به كسیم نمیداد.منم یه نارنج برداشته بودم قایم كرده بودم كسی ندزده چون میمیرم بره نارنج.ما زود غذامونو خوردیم ولی ریاضی ها چون دیفرانسیل داشتن یه كلاس دیگه بودن نتونستن بخورن.تولد گرفتیم و كلی مسخره بازی دراوردیمو رقص چاقو و عقدو اینا...امریست عادی!معلممون یكی ازمون فیلم گرفت بعد گوشیشو ازش دزدیدن فیلمای مام تو گوشی بود.معروف شدیم فكر كنم.(داشت دزدیو تعریف میكرد معلم زیستمون میگفت اول زنگ زدم به دزده گفتم هرچی میخوای بردار فقط گوشیمو بده.دزده گفته  وااااااااااااااااااای چه گوشی باحالی داریییییییییییییییی)خلاصه كیك رو تقسیم كردیم . بخوردیم. تازه ریاضی ها عین قوم تاتار ریختن تو كلاسمون.منو فاطمه هم نامردی نكردیم رفتیم سر كلاس ریاضی ها كباباشونو دزدیدیم خوردیم.اخ چقد مال دزدی شیرینه.فاطمه یه ذره كیك گذاشت لای نون سنگك خورد ماهم ای میخندیدم ای میخندیدیم.فریده هم بچم انقد نازك نارنجیه حالش بهم خورد هرچی خورده بود بالا اورد.از بس الهه خاطرات حال بهم زن تعریف كرده بود.البته خاطراتش تخیلی بود.الهه رفته بود پیش فریده چون حالش بد شده بود. دوید تو كلاس جیغو داد كرد كه فریده حالش بده.بعدبرگشت دید معلم تو كلاسه.گفت ووی .انگار جن دیده بود.بعد از ظهرش كلاس فیزیك داشتیم تو اموزشگاه.من چون كلاس دیگه ای داشتم دیر رفتم. تو راهرو  داشتم از پله ها میرفتم بالا ویولنم  هم رو دوشم بود(الان میخواستم بگم ویولن دارم )یه دفعه زینب عین سوپر من پرید جلوم گفت سلام دوستممممممممم.بده  من بیارمش تا بالا ما پول نداریم ویولن بخریم میخوا پز بدم.خلاصه رفتم دیدم برو بچز تخمه ژاپنی خریدن با اب معدنی و هله هوله.ما ردیف اخر نشستیم.استاده اومد.یه مرد حدودا 30 ساله بود.همه دخترا وا رفتن تا دیدنش.زینب میگفت چه جیگرههه به چشم برادری.استاده داشت درس میداد منم درگیر تخمه خوردنم بودم.اصلا گوش نمیكردم.اخه میدونی از بچگی با تخمه ژاپنی مشكل داشتم.مشغول كشتی گرفتن با تخمه ها بودم كه یه دفعه دیدم زهرا اومد تو صورتم گفت :ااستاد چرا همش تورو نگاه میكنهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من:ها؟منو؟دیدم اره كلا چشش رومنه.گفتم نمیدونم .داشت خودشو میكشت كه چرا استاده به من نگاه میكنه به اون نگاه نمیكنه.منم شونمو انداختم بالا  شروع كردم به تخمه خوردن دوباره.ههه.حالا دوستای من شوخی میكردن با من و این حرفارو میزدن.ولی دخترای دیگه كه جلو نشسته بودن سوالای چرتو پرت میپرسیدن كه مثلا استاده نگاشون كنه.یكی میگفت واسه این سوال چقد جا بذاریممممممممم؟(با ناز بخونید)خلاصه در اینجاست كه شاعر میگوید جنبه داشته باشید بی جنبه های استاد ندیده.ایش.چندشای ترشیده.الهه اداشونو در اورد یهو همه منفجر شدیم.بابای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 21 اسفند 1391 04:27 ب.ظ
خودتم که دعوا داری
خب به من چه مربوطی داره که شما هتل میرفتین...
leyli اخی گریه نكن كپكم ببخشید.نازی نازی ویروسم
دوشنبه 21 اسفند 1391 09:41 ق.ظ
احیانا این جایی که میرفتین اسمش مدرسه بود؟من که شک دارم!!!!
leyli :هتل بود كه ما توش هرزگاهی درس میخوندیم.مشكلیهههههههه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا