تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - دوشنبه 1388/12/25
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
یکشنبه 13 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli
روز دوشنبه به اصرار و تهدید معلم شیمیمون رفتیم مدرسه.هیچكس نیومده بود.اخه چند روز دیگش تعطیلات عید نوروز  بود.یكم تو مدرسه راه پیمایی كردیم تا معلم شیمیمون اومد.وقتی اومد چنان دویدیم طرفش بیچاره گرخید.همه با هم شروع كردن به حرف زدن.(بلد نبودیم تك تك بحرفیم)یكی میگفت خاااااااااانوم دیدی هیچكس نیومد؟اون یكی میگفت خااااااااانوم من فقط چون شمارو دوست داشتم اومدم.منم گفتم خانوم حالا به ما یه بیست بدید و به اونایی كه نیومدن صفر بدید شاد شیم.گفت باشه اسماتون یادم میمونه.رفتیم تو كلاس شروع كردیم به حرف زدن.فاطمه میگفت دیروز رفتم خونه مامان بزرگم بعد گفتم برم برای بچه ها خوراكی بخرم شاد شن.میگفت یه دمپایی سرمه ای پوشیدم اندازه قبر بچه موهامم فر كرده بودم ریخته بودم دورم شلوار كاراته هم پوشیده بودم.یه چادر گل گلیم انداختم سرم رفتم بیرون.همینجوری مشمای خوراكی ها هم تو دستم بود یدفعه امید رو دیدم با دوستاش(امید اقاشونه)میگفت یه لحظه چشاش 4 تا شد  منو اونجوری دید.اخه همیشه تر گل ورگل دیده بود.بعد چند لحظه گفت مرد شور ریختتو ببرن بدو برو خونه.فاطمه میگفت من دلمو گرفته بودم تا خونه میخندیدم.زنگ خورد رفتیم تو سالن.نمیدونم واسه چی زنگ میزدن وقتی كسی تو مدرسه نبود.الهه رفته بود اویزون معلم عربی مون شده بود داشت واسش سخنرانی میكرد.اخه یه پماد ویتامین ا_د خریده بود تازگیا به همه هم تعارف میكرد.به معلم عربیمون میگفت خانوم این پمادو میبینید؟واسه همه نوع دردی جواب میده.سرطان- كچلی -كمبود اعتماد به نفس-نرمی دستان-درخشندگی مو...خانوممون گفت نذریه؟خب زیاد بده.مدیرمون گفت بچه ها تعطیلتون میكنم برید خونه.وای به حالتون اگه تو كوچه خیابون ببینمتون.من گفتم ای وااااااااای حالا چه طوری كاسبی كنیم؟نا سلامتی ما نون خشكی ایم.دلم میخواست بزنم تو دهنش دندوناش بریزه تو حلقش با این مدل حرف زدنش.رفتیم تو كوچه مهسا باز دفتر كلاسوریشو گرفت دستش.میزد رو دفترشو میخوند البته با ولوم پایین.الهامم كه گوشی گرفته بود دستش داشت ملتو از خواب بیدار میكرد.اخه ساعت 9 صبح بود.الهه داد زد این كلاس نماینده نداره؟؟؟؟؟؟؟؟ما هم گفتیم نه خییییییر.یه زنه سرشو از پنجره بیرون كرد گفت زهر مار نخییییییییر.بهنوش یه تعارف كرد گفت بچه ها بریم خونه ما كسی نیست.ماهم كه از خدا خواسته گفتیم حالا كه اصرار میكنی باشه.الهه گفت بچه ها فقط یه تعارف كردا كجا سرتون انداختید پایین دارید میرید؟(اصولا اینجور موقع ها كه كسی حرف راست میزنه ما نمیشنویم)خلاصه رفتیم رسیدیم به خونه بهنوش اینا.دم در الهام یه بادمجون پلاسیده از رو زمین پیدا كرد گفت بچه ها نهارمونم جور شد.همینو سرخ میكنیم میخوریم.رفتیم اول یكم نشستیم تو سالن كه مشخص شه اومدیم مهمونی.هركی یه كاری میكرد.الهه با گوشیش ور میرفت من موهامو اتو میكشیدم بچه های دیگه هم سر كامپیوتر بودن.بعد رفتیم طبقه بالا كه ناهار درست كنیم.ماكارونی.چشتون روز بد نبینه...اول بهنوش یه پیاز گنده داد دست من هرچی خورد میكردم تموم نمیشد.خودشم داشت با تلفن میحرفید.مظلوم گیر اورده بود.الهه و مژده و الهام رو هم فرستاد ماست بگیرن.مهسام دیرش شده بود رفت خونه.یكم گذشت الهه این اومدن.دیدیم دستشون گوشیه.گوشی خریده بودن!بهنوش گفت من گفتم برید ماست بخرید یا گوشی؟الهه گفت گوشیم ماسته دیگه.شروع كردیم به درست كردن غذا.الهه نظرات پیشنهادات انتقادات داد كه مرغ بریزیم تو ماكارونی!من تا حالا این مدلشو ندیده بودم والا.خلاصه مرغ ریختیم بعد حواسمون نبود سویا هم ریختیم.نمكم كه یادمون رفت بریزیم.4 نفر اشپزی كنن همین میشه دیگه.الهه موقع سرخ كردن پیاز دستشو سوزوند بعد یه كاسه اب برداشت انگشتشو كرد توش.بهنوشم موقع باز كردن در رب دستشو برید خون پاشید رو دیوار.یك صحنه خشونت امیزی بود.یكم گذشت مامان بهنوش اومد خونه.ما عین یوز پلنگ میدویدیم اینور اونور و خونه رو مرتب میكردیم.انگار موشك خورده بود خونه.الهه هم بدو بدو رفت كاسه ابشو خالی كرد.وقتی مامانش رسید پشت در ما همه مثل خانومای محترم نشسته بودیم رو مبل.مامانش كه وارد شد سلام و احوال پرسی كردیم و یكم حرف زدیم.حرف از دانشگاه شد مامانش گفت ایشالا دانشگاهم همه باهم باشید.من گفتم اره اونوقت یا دنبال فیوزیم كه قطعش كنیم امتحان كنسل شه یا دنبال هم دیگه ایم كه خورا كی بدزدیم از هم.غذای محشرمونم رو گاز بود.وقتی غذا حاضر شد(غذا كه چه عرض كنم معجون بود)سفره رو حاضر كردیم.داداش بهنوش اون موقع كلاس اول بود.یه قاشق كه خورد گفت اه اه مزه گیاه میده.الهه هم گفت كم نیارید بگید ما گیاه خواریم.راست میگفت خب بچه.خلاصه به زور غذارو خوردیم و خداحافظی كردیم . رفتیم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 خرداد 1392 03:43 ب.ظ
[بغل♥♥♥♥♥♥♥♥یادش بخیرررررررررررردوران مدرسه ....هرچندچیززیادی یادم نیس...ولی یادمه دنبال جایی بودیم موهامونو یعنی فوکولامونو ازمنعه بیرون بدیم رفتیم با دوستام پشت بوم مدرسه مقنعه هامونو دراوردیم و عکس انداختیم وهنوز اون عکسودارم..سال اخردبیرستان ...هی روزگااااااااااااااار.الان کجانشستم دارم خاطرات دوستایی که جای دخترم هست میخونم
leyli :خخخخخخخخ.نتیجه میگیریم پیر شدی كارت تمومه.سنی نداری كه عسیسم
دوشنبه 14 اسفند 1391 12:02 ب.ظ
هی روزگاررررررررررررر...
کافه قهوه ام را شیرین کن ان روزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود...
leyli :................
یکشنبه 13 اسفند 1391 09:23 ب.ظ
سیلاااااااااااااااام کوتوله.فقط خواستم عرض ادبی کرده باشم!!!!! بعدبگم تو که دختر خالتو یادت رفته حداقل من بهت سربزنم در ضمن یه صحنه ی درد ناک گذاشتم تو وبم دلشو داشتی بیا ببین!
leyli :من كوتوله ام؟من كوتوله ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیام حالا كه اینطور شد.درضمن اون بتمنو برش دار تا داداشمو سكته ننداختی.میدونی كه شبا عكس بتمنو بغل میكنه میخوابه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا