تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - قسمت دوم خاطرات چیتگر
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
جمعه 13 بهمن 1391 :: نویسنده : leyli

من بودمو مرجانو الهه و بهنوش وفاطمه ومهسا.الهه با دوچرخه زد به یه پسره پسره شلوارش خاکی شد.اونم  نگو یه دل نه صد دل عاشق الهه شده هی گیر داده بود میگفت خانوم من این شلوارمو کجا بشورم؟این شلوار مارکه.یه شلوار پارچه ای گشاد پوشیده بود یه کلاه کاموایی هم تو اون هوای گرم گذاشته بود.پسره راهو بسته بود نمیذاشت رد شیم.کلی دوچرخه پشتمون وایستاده یود.حالا پسره بیخیال میشد مگه.بعد یکی از هم کلاسی هاش اومد عین بت من پرید وسط گفت اقا من حلش میکنم.بعد کوله پشتی شو کوبید زمین یه کتاب درسی از کیفش در اورد که مثلا کروکی بکشه.از الهه پرسید شما اسمتون چیه؟واسه کروکی کشیدن اسم میپرسید منگول.الهه کتابو از دست پسره کشید بعد با حالت تمسخرو ذوق گفت بچه هاااااااااا هم سن ما ان.ماهم زدیم زیر خنده.اخر مدیرشون اومد راهو باز کرد ما رفتیم ولی پسره دنبال الهه میومد.یکم جلو یه نگهبانی بود یدونه هم سرباز توش بود.موندم از چی نگهبانی میکرد اخه دورش پر اشغال بود.هر دفعه از اونجا رد میشدیم مرجان داد میزد ااااا دوستم.بعد کلاشو در میاورد تکون میداد.واااای سربازه مرده بود از خنده.ما هم با یه دست فرمونو گرفته بودیم با یه دست دلمونو و هر هر میخندیدیم.پسره همچنان اویزون ما بود.به الهه گفت میشه شماره مامانتو بدی باهاش صحبت کنم؟بعد الهه الکی گفت من مادر ندارم.کم مونده بود ابغوره هم بگیره.پسره باورش شد گفت ببخشید واقعا.نمیخواستم ناراحتت کنم.ما دیگه منفجر شده بودیم از خنده.یه دور زدیم داشتیم بر میگشتیم دیدیم دوباره پسره با هم کلاسیاش راهو بسته.مرجانم که خطری بود یه دونه از این چند کاره ها که قاشقو چنگالو چاقو بود از تو کیفش در اورد گفت راهو باز میکنی یا با قاشق بکشمت؟فاطمه به پسره گفت چرا کلاتو بر نمیداری؟پسره گفت اخه میدونی؟موهام بهم ریختس.بعد دوستش کلاشو برداشت الهه ولو شد رو زمین از خنده.تایم دوچرخه هامون تموم شد رفتیم تحویل دادیم.رفیم یکم نشستیم رو نیمکت داشتیم فاز میگرفتیم یدفعه یه پسره کپسول انداخت زیر نیمکتمون.مارو میگی؟عین یوز پلنگ فرار کردیم.ناهار مهمون مدیرمون بودیم.سوار اتوبوس شدیم بعد جلوی یه رستوران پیاده شدیم.همین که وارد شدیم یه دفعه همه کله ها اومد بالا.اون همه دختر تا حالا یه جا ندیده بودن.منو الهامو عسل و دوسه نفر دیگه که یادم نیست  نشسته بودیم سر یه میز.رو میز یه گل مصنوعی بود که روش شماره میز نوشته شده بود.الهام از گشنگی یه لیوان اب گرفته بود دستش هی اب میخورد گفت بچه ها گلشونو اب بدم؟داشتیم از گشنگی میمردیم.غدارو برامون اوردن.انقد کم بود همون موقع که مرده گذاشت رو میز ما افسردگی گرفتیم.اخه جواب شکم مارو نمیداد.چیزی که مدیر مهمون کنه بهتر از این نمیشود.الهام به به مرده گفت اقا میشه نونم بیارید؟مرده گفت نون نداریم و رفت.بعد که اومد میز بغلی مونو تمیز کنه دوباره الهام سیریش گفت اقا میشه نون بیارید؟مرده باز گفت نداریم.همون لحظه هم داشت نون میز کناریمونو برمیداشت میذاشت تو سینی.الهام گفت خب همونو بده ما بخوریم دیگهههه.ما سرمونو گذاشته بودیم رو میز فقط میخندیدیم.غذارو که خوردیم الهام واسه مسخره بازی یه دستمال برداشت هرچی کره اضافه اومده بود گذاشت تو دستمال عین پیر زن ها و گفت من اینارو میبرم صبحونه بخوریم با خانواده.موقع رفتن سارا اومد گفت غذاش خیلی کم بود تا گذاشتن تموم شد.الهام ته نوشابشم برداشت اورد.تو اتوبوس نوشابش دستش بود بعد من خوردم بهش نوشابش داشت میریخت.بعد الهام گفت مهدیه مواظب باش دیگه با سختی این نوشابه رو اوردم بیرون.تا یک هفته بدن درد داشتیم هممون انقدر جنگولک بازی در اورده بودیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 اسفند 1391 08:16 ب.ظ
سلااااااااام عزیزم !!!!!!مثل همیشه جالبناک بود! حال کردم
leyli :جان؟جالبناك چیه؟
جمعه 27 بهمن 1391 10:01 ب.ظ
اهم اهم. چقدر خاطره هات زیادن آدم حوصلش نمی گیره بخونه. لینک کن لینک میکنم
یکشنبه 22 بهمن 1391 07:55 ق.ظ
دلم برات تنگولیده جلبک...
هی روزگار...
یادش به خیر
leyli :منم.هییییییی روزگار کچل
دوشنبه 16 بهمن 1391 07:26 ب.ظ
نمیدونم منم این دوران داشتم یا نه؟ یادم رفته...
البته کلا ما این قدر شر نبودیم
الان دوست دارم یک ساعت از اون دوران مدرسه برگرده ولی حیف...
قدر بدون عزیزم
خوش باشی همیشه
شنبه 14 بهمن 1391 03:17 ب.ظ
سرزدی؟اگه نزدی یه سربزن نظرم بده
leyli سر زدم سرعتم پایینه نمیاد بالا صفحش
شنبه 14 بهمن 1391 12:51 ق.ظ
واااااااااااای خیلی خندیدم .دمت گرم
leyli :قرررررربونت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا