تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی - تولد الهام
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
پنجشنبه 7 دی 1391 :: نویسنده : leyli

اونروز همه داشتیم تو كلاس میپلكیدیم.بی كاریه و هزار درد.الهه طبق معمول داشت میخورد.یه چاقو گرفته بود دستش هم باهاش میرقصید هم خاطره تعریف میكرد هم پرتقال پوست میكند.در حال پوست كندن بود كه دستشو برید پرتقاله خونی شد.الهه:ای واااااااای مردم.من:صد بار گفتم چاقو دست بچه ندین.یه چسب زخم در اوردم بزنم به دستش.بازش كردم میگه ا؟صورتیه؟من:نه مشكیه.الهه:رنگ دیگه نداری؟یه دونه از اون نگاهای ملیحمو تحویلش دادم سرشو انداخت پایین.بعد گفت اصلا رو زخم نزدی.حالا پرتقاله رو دور هم نمیندازه به فاطمه میگه پرتقال خونی بده بچه ها.زنگ بعدش شیمی داشتیم.یكی از بچه ها یه سوال كرد بعد معلممون گفت فرقی نداره كه.چه 3ضربدر3 چه 3ضربدر3.چه حسن كچل چه كچل حسن!وای دل درد گرفتیم.مرضیه مامان بزرگش فوت كرده بود هرچی میشد میگفت مادر بزرگم فوت كرده رعایت كنید.میرقصید میخندید بعد نمیذاشت ما بخندیم.سر زنگ ریاضی معلممون یكم درس داد بعد گفت سه دقیقه استراحت كنید.دودقه بعد گفت بسه دیگه استراحت كردید.الهام گفت چی چی خانوم؟هنوز 5 دقیقه از سه دقیقه مونده.خلاصه بعد سه دقیقه هم درس نخوندیم شروع كردیم خاطره تعریف كردیم.فاطمه یه سوتی داد در حد لالیگا.مرضیه گفت بچه خواهرم 5 روزشه فاطمه گفت بالاخره دهش در اومده دیگه.بریم سر اصل مطلب.مهسا میگفت خانوم مردم چقد بد بختن.پل جلوی مغازه بابامو دزدیدن بردن.الهامم میگفت خانوم ما كارخونه ماست داشتیم بعد عموم عاشق شد همه ماستا ترشید ورشكسته شدیم كار خونه تعطیل شد.الهه میگفت یه بار یه مرد حدود40 ساله اومد داشت صندوق صدقات جلو خونمونو باز میكرد.منم یه شیشه مام خالی داشتم به ابجیم گفتم بیا اینو پرت كنیم بترسه فرار كنه(هم كلاسیه ما داریم؟)بعد رفته به باباش گفته.باباشم یه تفنگ شكاری داشته اونو برداشته از پنجره كرده بیرون گفته هوی تو خجالت نمیكشی؟به صندوق صدقاتم رحم نمیكنی؟(ما همچنان رو ویبره ایم)بعد دزده گفته اقا بخدا من داشتم رد میشدم.حالا میله دستشه ها میگه داشتم رد میشدم.باباش گفته بزنمت؟مرده ترسید یكم دور شد.باباش كه رفت دوباره دزده اومده بود سر صندوق.الهه هم كه بیكار وایستاده بوده اونو میپاییده.الهه میگفت من رفتم شیشه مامو اوردم پرت كردم دزده فكر كرد تیره سكته كرد.مهسام میگفت بابام یه بار یه دزدو درحال دزدی دیده دستشو گذاشته رو شونه دزده گفته خسته نباشی.وااااااای منفجر شدیم.بهنوش میگفت ما یه بارتو شهریار دیدم یه مرده داشت با ادامس از صندوق صدقه پول میكشید بیرون.زنگ اخر تولد الهام بود.شمعش عجیب غریب بود نمیدونستیم كدوم وریه.دادیم به معلم شیمیمون معلممون شمعو 180 درجه چرخوند جوری كه فیتیلش افتاد پایین.ماهم یواشكی میخندیدم.یكم رقصیدیم مسخره بازی در اوردیم تا وقت خاموش كردن شمع ها رسید.الهام داشت دعا میكرد.هركی یه چیزی میگفت.من میگفتم دعا كن نون ارزون شه.خواهر الهام گفت دعا كنید این الهام یكم ساكت شه خیلی شیطونه.كیكو برید بعد زنگ خورد.تو سرویس داشتیم دست میزدیم یه دفعه ناظممون كه همیشه اویزون ما بود با سرویس ما میرفت خونشون داد زد بسه دیگههههههههههه.منم گفتم خانوم بذارید خودشونو خالی كنن.ناظممنو گفت چقد خودشونو خالی كنن؟تومدرسه خودشونو خالی كنن تو سرویس خودشونو خالی كنن تو خونه خودشونو خالی كنن.من دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم خندم گرفت.اونم فهمید چه سوتی داده چند ثانیه نگام كرد بعد با ا خم روشو برگردوند.فعلاااااا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا