تبلیغات
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
 
تنهایی هم عالمی دارد...من و خودم دوتایی
بگذار کمی تمام زندگیت باشم !فقط کمی ...
یکشنبه 26 آذر 1391 :: نویسنده : leyli

به ارامگاه من خوش امدید



http://upcity.ir/images2/81293559712282273216.jpg





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 تیر 1393 :: نویسنده : leyli

از روز های تعطیل متنفرم

چون میدانم وقت اندیشیدن به من را داری

اما نمی اندیشی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟


پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری

چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی

و شانه راست من کاملا خیس شد.


وچند روز پیش را چطور؟


به خاطر داری؟


که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم


برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود


دو قدم از هم دورتر راه برویم…

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli
چه بسیار انسانها دیدم تنشان لباس نبود


وچه بسیار لباس ها دیدم که درونش انسانی نبود...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 5 بهمن 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : leyli
- ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺴﺘﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺭﯾﺨﺘﺖ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ؟ ﻧﺒﺎﯾﺪﻡ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﮐﺠﺎ ﭘﺮﺗﻪ ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻋﻮﺿﯽ ﺣﺮﻑ ﺩﻫﻨﺖ ﻭ ﺑﻔﻬﻢ ﺍﺻﻶ ﺑﺮﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﻭﺍﻗﻌﺂ ﮐﻪ ... ﺍﻧﻘﺪ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺮﻭ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﯾﻪ ﺭﯾﮕﯽ ﺑﻪ ﮐﻔﺸﺖ ﻫﺴﺖ. ﺑﺎﯼ
ـ ﻓﻌﻶ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﯾﮕﺎﺗﻮ ﮐﻔﺶ ﺗﻮﺋﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ. ﺑﺎﯼ
- ﻣﻦ؟ ﻣﻦ؟ ﺗﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ـ ﺧﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ. ﺑﺎﯼ
- ﺧﺐ ﻣﻦ ﻣﻌﺬﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ
ـ ﻫﺮﭼﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﮕﯽ ...
- ﻋــــــــــﺸﻘـــــــــــــــــــــﻢ؟ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ ﺩﯾﮕﻪ
ـ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﺸﻪ ﻫﺎ !!!
- ﻣﺜﻶ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ـ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﻧﻢ
- ﻫﻤﻮﻥ ﭘﺲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻣﯿﮕﺮﺩﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﻨﯽ ... ﭼﯿﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﺮﻩ؟ ﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﻩ؟
ـ ﮐﻶ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺒﯿﻨﻤﺖ ﺩﻭﺭﻭ ﺑﺮﻡ. ﺑﺎﯼ
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ...
.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 آذر 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 آبان 1392 :: نویسنده : leyli

به زور سارارو اروم کردیم.منم وقتی اروم شد دوباره نیشم باز شد.همه فکو فامیلای دوستام زنگ زدن بهشون خبر گرفتن بعد مامان من منتظر

بود من بهش زنگ بزنم چه مامان سر خوشی دارم من.زنگ زدم به مامانم گفتم رتبمو اونم گفت حالا خوبه پیام نور و غیر انتفاعی مجاز شدی

خبببببب خوبه.گوشیو قطع کردم و برگشتم سمت دوستام.گفتم مامانم عصبانی نشد دلتون بسووووزه.بعد قنادی مقصد بعدی خونه بهنوش اینا

بود.خونه ما نرفتیم چون هم من سر خوش بودم هم مامانم نیازی نبود بریزیم خونه ما گریه کنیم.رفتیم خونه بهنوش اینا.وقتی مامان بهنوش درو

باز کرد بهنوش گفت مامااااااااااااااان و پرید بغل مامانش و گریه کرد(جون عمش)مامان بهنوش و من هم هر هر میخندیدیم.بعد سارا و فریده و

سهیلا با گریه وارد شدن.رفتیم یکم رو مبل نشستیم بعد بهنوش پا شد جعبه دستمال کاغذی رو گرفت دستش بهمون دستمال تعارف کرد.انگار

مجلس ختم بود.به من که رسید دستمالو گرفت جلوم.من نگاش کردم گفتم خندمو پاک کنم باهاش؟همه زدن زیر خنده.مامان بهنوش هی

دلداریمون میداد میگفت اشکال ندارهدسال دیگه هم هسا خدا بزرگه.سهیلا گفت خالهههه کنکور دانشگاه ازادو برداشتن بخاطر همین ما هیچی

قبول نشدییییم.مامان بهنوشم با گفت ارههههههه ذلیل مرده هاااااااا بر نمیداشتن شما ها همه پزشکی قبوول بووودین.سهیلا متوجه نشد مامان

بهنوش شوخی میکنه خیلی جدی ادامه داد اره بخدا خاله.من گفتم سهیلا جان داره مسخرت میکنه خاله.سهیلا تازه دوزاریش افتاد و از خنده ولو

شد رو زمین.من گفتم سیهلا صد هزارم زیادته بخدا.خخخخ.داداش بهنوش زنگ زد به مامانش که نتیجه رو بپرسه مامانش گفت که بهنوش

قبول نشده.داداش بهنوشم گفت اه اه اه و قطع کرد.سهیلا هم نشسته بود ناله میکرد میگفت امشب یه ایل مهمون داریییییییییم رتبمو بهشون چی

بگممممممم.اها میگم 55000.البته کسی به حرفش گوش نمیداد بچه با خودش حرف میزد.داداش منم وقتی فهمید قاطی کرد منم دیگه خندم قطع

شد.ساعت سه جلسه انتخاب رشته داشتیم تو کانون فرهنگی.واحد برادران خخخخ.وقتی وارد راهرو شدیم یاد پارسال افتادم که یه بار اومده

بودیم اینجا و سهیلا عین لات ها تکیه داده بود به دیوار واهنگ کردی میخوند ماهم از خنده ریسه میرفتیم.یه ربع بیشتر از جلسه نمونده

بود.اخر جلسه سهیلا به اون خانومه که پشتیبانش بود گفت خانوم رشته شوهر داری خونه داری نداریم؟خانومه گفت چرا ولی یه دانشگاه دیگه

داره.خونه شوهر!بنده یقین دارم سال دیگه هم به این حالمون میخندیم.(مخصوصا من یکی که امسال اصلا نخندیدم)فداتون نظر یادتون نره.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 مرداد 1392 :: نویسنده : leyli
امروز نتایج کنکور اعلام شد.میدون با فریده و سهیلا و سارا و بهنوش قرار داشتم.از پله برقی اومدم پایین ددیدم همه مضطرب جلو پله وایستادن.دویدم طرفشون و محکم زدم پشت سارا گفتم سلاااااااااااااااااااام.سهیلا و فریده گفتن بمیری با این اومدنت.یکم حالو احوال کردیم و رفتیم کافینت.همین که وارد شدیم سهیلا گفت بچه هااااا اگه پشت کنکوری بشیم چیییییییی؟من گفتم ههههههههه شدیم دیگه چی فکر کردی؟سارا وبهنوش داشتن بحث میکردن که کی اول کارنامه بگیره...من پریدم وسط گفتم من اول میگیرم مثل شیییییییییییییییر.یه دختره اونجا بود قبل ما میگفت من اصلاااااااا نخوندم 12000شدم.منم امیدوار شدم گفتم پس من خوبه وضعم چون خوندم.کارنامه رو که گرفتم دیدم ههههههههه اصلا سراسری مجاز نشدم...ولی اصلا ناراحت نبودم نمیدونم چرا نیشم تا ته باز بود.سهیلا میگفت ای وااااااااااای این چرا انقد میخندههه.نتایجو که گرفتیم دیدیم همه گل کاشتیم.فقط سارا سراسری مجاز شد.من  سارا میگفتم رتبه قشنگ.دیوانه سارا ناراحت بود ولی.رفتیم بیرون کافینت و هرکی یه گوشه وایستاد و با گوشیش شروع کرد به حرف زدن.من که گوشیم ویره میرفت سکته میکردم.فریده داشت با زن داییش حرف میزد که یهو گریش گرفت.سارا و بهنوشم زدن زیر گریه.سهیلام قیافش داغون بود.حالا تو اون هیرو بیر سهیلا دست فریده و بهنوشو میکشید میگفت توروخدا تا اشکاتون خشک نشده بیاید بریم مغازه بابای من ببینه همه گند زدن فقط من 100000نشدم.منم هر هر میخندیدم.تیک عصبی پیدا کرده بودم هی ریش های شال سارارو میکشیدم اونم هی شالشو درست میکرد.دوباره من میکشیدم از مرتب میکرد.باز من میکشیدم.همون موقه یه پسر خوشتیپ از کنارمون رد شد من فکر کردم میخواد بره تو کافینت گفتم سارا سارا دکتر اومد نتیجشو بگیرهبعد یهو دیدم اصلا تو کافینت نرفت خیت شدیمهیچی دیگه راه افتادیمو رفتیم مغازه سهیلا اینا.باباش نبود منشیشون بود.سهیلا میگفت مهدیه تورو خداااانیشتو ببند یا اصلا نیا تو .ما همه مثلا ناراحتیم تو نیشت بازه.به سارا هم گفت صدات در نیاد که سراسری مجاز شدی.بعد به فریده گفت میشه بهشون بگم تو 100000شدی؟؟؟؟فریده گفت باشه بابا تو ام 3000تا بذار روش.اخه 97000شده بود.رفتیم تو مغازه یکم وایستادیم.داشتیم حرف میزدیم با هم که من به سارا گفتم راستی تو 17000شدی؟؟دیدم سارا چپ چپ نگاه میکنه.گفتم اهااااا تو 55000شدییییییییسوتی دادم چه سوتی.بعد منشی سهیلا اینا گفت که منو فریده خیلی شبیه همیم و انگار خواهریم.من گفتم اره خیلی ها میگن یه معلم خنگ هم داشتیم به من میگفت فریده به فریده میگفت مهدیهاز مغازه اومدیم بیرون و رفتیم قنادی اخه مامان سارا تو قنادی کار میکنه.میخواستیم بریم اونجا هم گریه و زاری کنیم.تو را سهیلا وایستاده بود جلو یه موبایل فروشی میگفت بذار ببینم گوشیم هست.اخه یه گوشی انتخاب کرده بود که اگه رتش خوب شه بخره.فریده دستشو کشید گفت بیا بریییییییییم با این رتبت 1100هم واست نمیخرن.سهیلا عین این فلک زده ها به من میگفت مهدیه به جایی رسیدم که گوشی1100هم واسم گرونهرسیدیم به قنادی مامان سارا از سارا پرسید چند شد رتبت؟سارا گفت 17000.مامانش از ناراحتی اشک تو چشاش جمع شد.سارا هم زد زیر گریهمنم همچنان نیشم باز بودو بچه ها میگفتن کوفففففففففففففتبقیش واسه بعد.فعلا بای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 مرداد 1392 :: نویسنده : leyli
kash khoda ye rooz migoft biaaaaaaaaaaaaaaaaa kalafam kardi....inam hamooni ke mikhasti

windowsam farsi nadare nemitoonam up konam
zadam hame drive haro terekoondam
ye bar khodam windows nasb kardama





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 تیر 1392 :: نویسنده : leyli
یادش بخیر تو كلاس ریاضی استاد ریاضیمون میگفت یه سوال بپرسم از بزرگای مجلس بعد زوم میكرد رو من!منم شانسی میپروندم یه چیزی اونم میگفت افریییییییین درستهچه عشقی میكردما




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : leyli
موجودی است بسیار جانور ! و جانورتر از وی ، خود وی می باشد...

معمولاً یا موتور دارد یا ماشین ...

 که اگر ماشین دار باشد ماشین ، مال بابایش می باشد ! این را خودش نمی گوید ، بلکه خودمان می دانیم...

این جاندار به جان مامانش دوست دخترش را فقط برای خود خودش می خواهد نه برای چیزهای دیگر .

برای جلب توجه این نوع از موجودات زنده ، فقط کافی است صورت خود را مانند دفتر نقاشی کنید ، چون این رده

از جانداران مغزشان در جمجمه شان نیست که !بلکه در کاسه چشمشان است و شما هر چه میخواهید

باشید فقط خوشگل باشید تا چشمشان از حدقه در بیاید و بیفتد جلوی پایشان !

این رده از جانداران تبحر خاص و بی نظیری در خالی بندی دارند که : آره من دیروز شیش تا بچه ی کوچیک رو از توی یه آپارتمان آتیش گرفته نجات دادم و به همین خاطر دستم سوخت (بابا مرد عنکبوتی !)

 نگو طرف دیروز داشته با اون یکی دوست دخترش کباب می خورده دستش چسبیده به سیخ کباب و سوخته 

و یه نابینا رو هم تو اتوبان هل دادم اون ور تا ماشین نزنه بهش و ماشین زد به خودم نزدیک بود به خاطر این فداکاری ضربه مغزی بشم (نگو یارو موتورش تو دنده بوده ، گاز داده با کله خورده زمین)

 اکثرا این موجودات درتنهای وحشی میشوند(حواستون جمع باشه)...

همیشه پشت خطشان میافتیم ولی میگویند باابجی حرف میزدم(خیلی خالی بندن)...

 وقتی خطشان مشغول نیست مطمئن باشید خط های دیگری دارند(بابا پولدار)...

 این موجودات بوی از وفا وعشق نبردن وفقط لاف میزنند(همشون همینن)...

هروز بایک دختر دور میخورند(باید ادبشون کرد)...

درنامردی وناروزدن لنگه ندارند عقل به کله نداشته واز روی نادانی تصمیم میگیرند

حروم خوری به ما نیومده از وبلاگ با من تماس بگیر خدا برداشتم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 تیر 1392 :: نویسنده : leyli
امروز رفتیم خونه بهنوش اینا كه مثلا درس بخونیم.توراه النازو سهیلا و فریده رو دیدم.زهرا داشت یه چیز تعریف میكرد منم پشتشون بودم.رفتم كنار الناز گفتم خبب بعدش چی شد؟؟؟یدفه پرید بغلماره دیگه تو خیاابون ماچو بوسو اینا...رفتیم رسیدیم به خونه بهنوش اینا..تو راه پله داشتیم میرفتیم در خونه بهنوش اینا باز بود(طبقه پایینش)داداششو دوستش دراز كشیده بودن.ماسریع رد شدیم رفتیم بعد از الناز پرسیدم این كی بود؟گفت داداش بهنوش.گفتم اون كه كنارش بودم داداش بهنوش بود؟گفت خاك برسرت ابوالفضلو دوتا دیدی؟اون دوستش بود.رفتیم طبقه بالا اخه بهنوش اینا مایه دارن دوطبقه خونه دارن.توخونه سارا و بهنوش بودن.هیچی دیگه جمعمون جمع شدبهنوش یه شربت درست كرد یكی گفت شوره یكی گفت بی نمكه یكی گفت ترشهمن گفتم مزه بز میدهاخه من بز خوردم . به جون توشروع كردیم درباره رتبه و دانشگاه حرفیدیم.الناز می گفت شوهر گیر بیاریم خرج تحصیلمونو بدهبله!سهیلا  هم نشسته بود خاطره تعریف میكرد میگفت یه بار رفتیم در خونه مهدیه اینا موقع خداحافظی مهدیه گفت بازم بیاید در خونموناین حرفمو یادم نبود خودم نیم ساعت خندیدم .فریده گفت من گشنمه چیزی یاد نمیدم بهتون تا ناهار نخورم.مام زنگیدیم رستوران سارا غذا اوردن.چیز برگربازم میخوام.خیلی خوشمزه بوددد.سهیلا ساندویچارو در میاورد اندازه میگرفت ببینه كدوم بزرگ تره.یه دفه پرید رو سارا گفت مال تو بزرگ تره بیا عوض.بهنوش  هم دور خونه میچرخید از هركی یه گاز ساندویچ میگرفت.مال خودشو كه دو سوته خورد تموم كردمال ماروهم خورد.درواقع من یه گاز میخوردم یه گاز به بهنوش میدادم.بچم گشنش بود دیگه چیكار میكردم؟.بعد ناهار رفتیم هممون رو ترازو خودمونو وزن كردیم.من از همشون لاغر ترم.51 كیلو.النازو نمیگم ابروش میره(عرق شرم رو پیشونیم نشسته)بهنوش اینام یكم از من بیشتر بودن. بعد اندازه گیری وزن هامون دوباره نشستیم حرفیدیم.اها اینو بگم بهنوش به من گفت مهدیه یخ بشكون بنداز تو پارچ من گفتم بلد نیستم.امریست عادی.من فقط اشپزی بلدم اونم معمولا تهش معجون حاصل میشه.مدیر دلتای عشق شاهده.بعد به الناز گفت كه بره. الناز رفت یخ بشكونه یخو گذاشته بود رو كف دستش با چاقو میزد بهش.منم كنارش واستاده بودم گفتم وااااااای دستم یخ كردالناز گفت نگا نگا یخ دست منه این ناله میكنه الناز میگه خاك توسرت وقت شوهرته یخ بلد نیستی بشكونیتا عصر درست حسابی درس نخوندیم.فقط وقتی مامانامون زنگ میزدن بچه ها شروع میكردن به بحث علمی. الكی البتهسارا یه كتاب گذاشته بود كنارش گوشی هركی زنگ میخورد شروع میكرد بلند بلند از روش میخوند.همشم یه چیزو میخوند.مامانامونم فكر میكردن ما داریم خر میزنیمالبته یكم خوندیما.من كه استرس داشتم هیچی نمیفهمیدم.بچه ها یكم خوندن.منو الناز بلوتوث بازی میكردیم و یواشكی میحرفیدیم.گوشی الناز شبیه گوشت كوب بود به الناز گفتم یادش بخیر منم از این گوشی ضایع ها داشتم...الناز در گوشم گفت اره دوروزه اچ تی سی خریدی  ادم شدی.قابل توجه بعضیا....من حوصلم سر رفت رفتم تو اشپز خونه خیلی ریلكس در یخچالو باز كردم یه جعبه شیرینی پیدا كردم نشستم عین جارو برقی خوردم.موقع رفتن چشمم خورد به یه عینك دودی جیگر.همچین باهیجان برداشتم نگاش كنم بهنوش جیغ زد مهدیه بذار سر جاش 400 تومن پول اون داده مال داداشمه.من كه اصلا تو یه دنیا دیگه بودم گفتم وای چه خوشگلم هس.تا خواستم بزنم رو چشمم الناز از دستم قاپید.زد به صورتش سریع موهاشم درست كرد گفت از من عكس بگیرید.اخی عینك مارك ندیده بود تاحالا.اینم از امروز ما.بای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 خرداد 1392 :: نویسنده : leyli
امروز اخرین امتحانمو دادم.شیمی بود.3روز وقت داشتیم به همه كسم قسم اگه دوساعت مثل ادم خونده باشم.امریست عادی.ولی خب قبول میشم.صبح سوده اس ام اس داده میگه مدرسه ها تموم شه دلم براتون تنگ میشه.منم گفتم بشین ام یجیبو بخون نیفتیم واسه دلتنگی وقت هست .راستی من به یه نتیجه مهم دست یافتم.این كه هرچی نخونی نمرت میره بالاترشمام این نصیحت های منو اویزه گوشتون كنید موفق میشید قوربان همتون بای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : leyli
خب...امسالم با تموم بد بختی هاشو بیریختیش گذشت.اخ چه زجری میكشیدیم سر كلاس ها.سر كلاس های ریاضی و فیزیك كه مطلقا خواب تشریف داشتیم.زنگ زیستم كه كلا اب و هواش مساعد بود برای جوك گفتنو مسخره بازی.یه بر گه میذاشتیم وسط با بغل دستیم كاریكاتور بچه هارو میكشیدیم هر هر میخندیدم.معلم زیستمونم كه درس نمیداد.میگفت مگه چقد به من حقوق میدن كه خودمو الكی خسته كنم!زنگ زبانم كه هیچی...معلم زبانمون فكر كرده بود من لیسانس زبان انگلیسی دارم.هرچی ریدینگ سختو كلوز تستو كوفتو زهر مار بود مینداخت گردن من كه من معنی كنم.نمیذاشت بخوابیم...اه.زنگ ادبیاتم كه معلممون یه كتاب گاج میگرفت دستش از رو اون معنی میگفت.انگار خودمون اینجوری(دست چپتونو از پشت سرتون رد كنید و دست راستتونو به صورتی كه انگار شكسته نگه دارید)هستیم كه نتونیم خودمون معنی گیر بیاریم حتما باید این بگه.زنگ دینی هم كه از ازل یادمه همیشه امتحان داشتیم.زنگ زمین شناسی هم خوابو بیدار بودم.ههههه.این سال پر تلاش هم به پایان رسید.چیه اینجوری نگاه میكنی؟سال به پایان رسید امتحانا كه تموم نشده معدل میخوای از من!واه واه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : leyli
پسر : سلام.خوبی؟مزاحم نیستم؟

دختر: سلام. خواهش می کنم.? asl plz

پسر : تهران/وحید/۲۶ و شما؟

دختر‌ : تهران/نازنین/۲۲

پسر : اِ اِ اِ چه اسم قشنگی!اسم مادر بزرگ منم نازنینه.

دختر: مرسی!شما مجردین؟

پسر : بله. شما چی؟ازدواج کردین؟

دختر : نه. منم مجردم. راستی تحصیلاتتون چیه؟

پسر : من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT اَمِریکا دارم. شما چی؟

دختر : من فارغ التحصیل رشته گرافیک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.

پسر : wow چه عالی!واقعا از آشناییتون خوشحالم.

دختر : مرسی. منم همین طور. راستی شما کجای تهران هستین؟

پسر: من بچه تجریشم. شما چی؟

دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجای تجریش می شینین؟

پسر : خیابون دربند. شما چی؟

دختر : خیابون دربند؟ کجای خیابون دربند؟

پسر : خیابون دربند. خیابون…… کوچه……پلاک….شما چی؟

دختر : اسم فامیلی شما چیه؟

پسر : من؟ حسینی! چطور؟

دختر : چی؟وحید تویی؟ خجالت نمی کشی چت می کنی؟تو که گفتی امروز با زنت می خوای بری قسطای عقب مونده خونه رو بدی.!مکانیکی رو ول کردی نشستی چت می کنی؟

پسر : اِ عمه ملوک شمائین؟چرا از اول نگفتین؟راستش! راستش!دیشب می خواستم بهتون بگم امروز با فریده…. آخه می دونین………..

دختر : راستش چی؟ حالا آدرس خونه منو به آدمای توی چت میدی؟می دونم به فریده چی بگم!

پسر : عمه جان ! تو رو خدا نه! به فریده چیزی نگین!اگه بفهمه پوستمو میکّنه!عوضش منم به عمو فریبرز چیزی نمی گم!

دختر :‌ او و و و م خب! باشه چیزی بهش نمیگم. دیگه اسم فریبرزو نیاریا! راستی من باید برم عمو فریبرزت اومد. بای

پسر : باشه عمه ملوک! بای……




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 فروردین 1392 :: نویسنده : leyli
کاش برمیگشت روزایی که بی خیال از این که پسری ما تو خیابون ببینه یا نبینه بیرون میرفتیم و میگفتیم و میخندیدیم.اگه موهامون مرتب نبود یا مانتومون گچی بود اهمیتی نداشت.فقط خوش بودیم.هیچ کدوم از همکلاسی هام در گیر عشق و این بچه بازی ها نشده بودن.هر روز چشماشون قرمز نبود.
ولی حالا چی؟همه داغون و افسرده...دوست پسر عسل مرد...کسی که اندازه جونش دوسش داشت...کی دوباره دوستام مثل قبل میشن؟هیچوقت...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 فروردین 1392 :: نویسنده : leyli
یادش بخیر.هروقت میخواستیم بریم بیرون با برو بچ ناهار بخوریم سارینای دیوانه میگفت من کباب میخوام.همینمون مونده بود بریم بشینیم رستوران خانوادگی کباب بخوریم.یه بار دیدیم خیلی گیره بهش گفتیم باشه یه روز همگی با هم میریم کباب میخوریم.بعد از اون هی گیر میداد میگفت اخ جون بریم کباب بخوریم من با مشت بکوبم روپیاز.هرچی میگفتیم اونی که با مشت میکوبن رو پیاز دیزیه نه کباب.باز نمیفهمید.یادش بخیر.دیوونه ها دلم براتون یه ذره شده...راستیییییییی قراره با بهنوش شریکی  مهمونتون کنیم شهر شب پیتزا کوفت کنید.دعوت اینترنتی بود بیاید دیگه... عاشقتونم.(دروغ گفتم)بای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 فروردین 1392 :: نویسنده : leyli


ادمای دلتنگ...
وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندن...یهو سرشونو برمیگردونن اونوری... یکم ثابت میشن ؛ یواش یواش چشماشون پر اشک میشه...  






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : leyli

امروز به زور از خواب پا شدم.هی زنگ گوشیمو قطع میكردم سیریش هی باز میزنگید.اخر دستم اشتباهی خورد به دكمه قطع موقت9 دقیقه بعدش زنگ زد.بابا تاخیر دودقیقه سه دقیقه.هه دیرم شده بود.خلاصه در عرض 5 دقیقه حاضر شدم و رفتم سوار سرویس شدم.تو كلاسای درس اتفاق خاصی نیفتاد.فقط روز قبلش مدیر نامحترم با بچه ها خیلی بد حرف زده بود بچه هام فكرای نداشتشونو گذاشتن رو هم گفتن یه نامه انتقاد بنویسیم بندازیم صندوق مشاوره!خلاصه زهرا یه كاغذ برداشتو خطشو عوض كرد كه نشناسنش و عین كلاس اولی ها نوشت مدیر محترم لطفا با ما بد حرف نزنید.با تشكر.مرضیه گفت با تشكر؟؟؟؟؟؟؟؟؟مسخره كردی خودتو؟مثل این میمونه كه به ادم بگن اشك(یعنی خر)بعد تو بهش بگی ساغول(یعنی سلامت باشی. فكر كنم البته من تركیم صفر كه چه عرض كنم منفیه)مرضیه كه لره نمیدونم از كجا تركی بلده.زنگ بعدش من رفتم خوراكی خریدم به نمایندگی از بچه ها.تو راه مغازه تا كلاس خیلی ها قصد دزدیدن خوراكی هارو داشتن ازم.ولی من با شجاعت تمام عین یوز پلنگ دویدم و نذاشتم بدزدن.دست كم گرفته بودن منو.زهرا قرار بود اگه كارنامه بگیره و قبول شه بهمون پیتزا بده.قبول شده بود ولی كو پیتزا؟ولی امروز روز موعود بود.قرار بود بریم رستوران ایتالیایی سارا.هه خندم میگیره.اخه یدونه غذا ایتالیایی هم نداره جلبكا اسمشو گذاشتن رستوران ایتالیایی.تو سرویس همه از دم داشتیم لواشك میخوردیم و به به چه چه میكردیم.زهرا كه صاحب مجلس بود میگفت نخوریییییییید ضعف میكنید گشنتون میشه اونوقت غذا هم زیاد میخورید.قبلش رفتیم مزون مامان زهرا كه از مامانش اجازه بگیره!ظرفیت اسانسور4 نفر بود ما 6 نفری ریختیم توش.قانون حالیمون نبود كه.(الان هستا)زهرام چون یكم تپل بود جا نشد از پله ها اومد.تو اسانسور با اهنگ ملایم دست میزدیم.وای یادش بخیر.مامانش لباس عروس میدوزه.سلام علیك كردیمو رفتیم لباساروببینیم.مامان زهرا گفت ایشالا لباس عروس شماهارو بدوزم.ما هم گفتیم ایششششششششششالا ایششششششالا.حالا ضد حال وقتی بود كه مامانش اجازه نداد بریم.فكر كرده بود ما میخوایم زهرا رو مهمون كنیم خبر نداشت ما همه اویزون زهراییم.ولی ما رفتیم رستوران.بچه ها ماشالا همه مایه داررررررر.ما همه ساندویچ سفارش دادیم سارینا  گفت من كباب میخوام.بعد پسره گفت غذای ایرانی نداریم.سارینا ناراحت گفت پس منم ساندویچ میخوام.تا غذا اماده شه حوصلمون سر رفت.شروع كردیم به چرتو پرت گویی.یه تی وی بالا سر مون بود بسیار عظیم.من گفتم وااااااااااای این ایفون تصویریشونه؟كل تهرانو نشون میده.سارا داشت رو نوشابه رو میخوند چربی رو خوندchorbi.شاگرد زرنگ كلاسه ما داریم؟پیك رستوران داشت سفارش غذای یكی رو میبرد.ساندویچا تو جعبه بود. بعد من با لهجه تركی گفتم واااای ساندویچاشونو تو كارتون میذارن نشكنه.بچه ها تركیدن از خنده.ابابای







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 فروردین 1392 :: نویسنده : leyli




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli
داره بارون میاد....دلم گرفته.هروقت دلم میگیره یاد خاطراتم میفتم خندم میگیره.....امروز  تولد معلم زیستمون بود.میخواستیم مثل پارسال براش تولد بگیریم.صبح كیك سفارش دادیم.الهه پیشنهاد داد كه كباب هم بگیریم و دور هم بزنیم تو رگ.زنگ اول شیمی داشتیم.دوتا فرمول شیمیایی بود معلممون گفت اینا خیلی مهمه.خیلی خیلی مهمه.خیلی خیلی خیلی مهمه.كم مونده بود خودشو بزنه دیگه.یكی از فرمولا صفحه اول بود اون یكیش صفحه دوم.حالا گیر داده میگه این دوتا رو بذارید تو  یدونه كادر.یكی از بچه ها گفت خانوم اخه چطوری بذاریم تو كادر یكیش اینوره یكیش اونور؟جلبكه معلممون شما خودتونو اذیت نكنید.زنگ كه خورد همه ریختیم وسط كلاس .انگار نیمكت هامون میخ دارن.مینا خیلی جدی قبلا به مرضیه گفته بود من (یعنی مینا)چشم و ابروم می ارزه به كل بچه های كلاس!امروز به من گفت مهدیه چشمات خیلی خوشگله.من گفتم نه بابا؟همین حرفش تموم شد الهه یه پاكن پرت كرد صاف خورد تو چشم چپم.ضعف رفتم از درد.الهه ترسیده بود یهو دوید سمتم گفت چی شد؟كاغذ بود پرت كردمااااااااااا.منم گفتم چه كاغذ سنگینی بود.یه بارم قبلا مینا یه همچین حرفی رو زده بود زنگ بعدش پریا حواسش نبود اسپری خوش بو كننده زد به چشمم.چشمم خوش بود شد.میخوام برم به دستو پاش بیفتم بگم توروخدا دیگه تعریف نكن ازم تا كورم نكردی.زنگ بعدش زمین شناسی داشتیم.معلممون داشت از اورانیوم و ماه و این چیزا میحرفید.عكس ماه رو نشون داد گفت اگه یكی بهتون گفت شكل ماهید بزنید تو دهنش یعنی این شكلی هستید.پر از لك و سوراخ سوراخ.الهه گفت خانوم به چه درد ما میخوره اخه این درسا؟معلممون گفت اره بابا تو غار داشتیم زندگی میكردیم با نیزه ببر شكار میكردیم میخوردیم دیگه چه كاریه ادم پیشرفت كنه.زنگ اخر زیست داشتیم غذا هامونم اون موقع اوردن برامون.فاطمه  یكی از دوغ هارو زده بود زیر بغلش به كسیم نمیداد.منم یه نارنج برداشته بودم قایم كرده بودم كسی ندزده چون میمیرم بره نارنج.ما زود غذامونو خوردیم ولی ریاضی ها چون دیفرانسیل داشتن یه كلاس دیگه بودن نتونستن بخورن.تولد گرفتیم و كلی مسخره بازی دراوردیمو رقص چاقو و عقدو اینا...امریست عادی!معلممون یكی ازمون فیلم گرفت بعد گوشیشو ازش دزدیدن فیلمای مام تو گوشی بود.معروف شدیم فكر كنم.(داشت دزدیو تعریف میكرد معلم زیستمون میگفت اول زنگ زدم به دزده گفتم هرچی میخوای بردار فقط گوشیمو بده.دزده گفته  وااااااااااااااااااای چه گوشی باحالی داریییییییییییییییی)خلاصه كیك رو تقسیم كردیم . بخوردیم. تازه ریاضی ها عین قوم تاتار ریختن تو كلاسمون.منو فاطمه هم نامردی نكردیم رفتیم سر كلاس ریاضی ها كباباشونو دزدیدیم خوردیم.اخ چقد مال دزدی شیرینه.فاطمه یه ذره كیك گذاشت لای نون سنگك خورد ماهم ای میخندیدم ای میخندیدیم.فریده هم بچم انقد نازك نارنجیه حالش بهم خورد هرچی خورده بود بالا اورد.از بس الهه خاطرات حال بهم زن تعریف كرده بود.البته خاطراتش تخیلی بود.الهه رفته بود پیش فریده چون حالش بد شده بود. دوید تو كلاس جیغو داد كرد كه فریده حالش بده.بعدبرگشت دید معلم تو كلاسه.گفت ووی .انگار جن دیده بود.بعد از ظهرش كلاس فیزیك داشتیم تو اموزشگاه.من چون كلاس دیگه ای داشتم دیر رفتم. تو راهرو  داشتم از پله ها میرفتم بالا ویولنم  هم رو دوشم بود(الان میخواستم بگم ویولن دارم )یه دفعه زینب عین سوپر من پرید جلوم گفت سلام دوستممممممممم.بده  من بیارمش تا بالا ما پول نداریم ویولن بخریم میخوا پز بدم.خلاصه رفتم دیدم برو بچز تخمه ژاپنی خریدن با اب معدنی و هله هوله.ما ردیف اخر نشستیم.استاده اومد.یه مرد حدودا 30 ساله بود.همه دخترا وا رفتن تا دیدنش.زینب میگفت چه جیگرههه به چشم برادری.استاده داشت درس میداد منم درگیر تخمه خوردنم بودم.اصلا گوش نمیكردم.اخه میدونی از بچگی با تخمه ژاپنی مشكل داشتم.مشغول كشتی گرفتن با تخمه ها بودم كه یه دفعه دیدم زهرا اومد تو صورتم گفت :ااستاد چرا همش تورو نگاه میكنهه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من:ها؟منو؟دیدم اره كلا چشش رومنه.گفتم نمیدونم .داشت خودشو میكشت كه چرا استاده به من نگاه میكنه به اون نگاه نمیكنه.منم شونمو انداختم بالا  شروع كردم به تخمه خوردن دوباره.ههه.حالا دوستای من شوخی میكردن با من و این حرفارو میزدن.ولی دخترای دیگه كه جلو نشسته بودن سوالای چرتو پرت میپرسیدن كه مثلا استاده نگاشون كنه.یكی میگفت واسه این سوال چقد جا بذاریممممممممم؟(با ناز بخونید)خلاصه در اینجاست كه شاعر میگوید جنبه داشته باشید بی جنبه های استاد ندیده.ایش.چندشای ترشیده.الهه اداشونو در اورد یهو همه منفجر شدیم.بابای



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli
روز دوشنبه به اصرار و تهدید معلم شیمیمون رفتیم مدرسه.هیچكس نیومده بود.اخه چند روز دیگش تعطیلات عید نوروز  بود.یكم تو مدرسه راه پیمایی كردیم تا معلم شیمیمون اومد.وقتی اومد چنان دویدیم طرفش بیچاره گرخید.همه با هم شروع كردن به حرف زدن.(بلد نبودیم تك تك بحرفیم)یكی میگفت خاااااااااانوم دیدی هیچكس نیومد؟اون یكی میگفت خااااااااانوم من فقط چون شمارو دوست داشتم اومدم.منم گفتم خانوم حالا به ما یه بیست بدید و به اونایی كه نیومدن صفر بدید شاد شیم.گفت باشه اسماتون یادم میمونه.رفتیم تو كلاس شروع كردیم به حرف زدن.فاطمه میگفت دیروز رفتم خونه مامان بزرگم بعد گفتم برم برای بچه ها خوراكی بخرم شاد شن.میگفت یه دمپایی سرمه ای پوشیدم اندازه قبر بچه موهامم فر كرده بودم ریخته بودم دورم شلوار كاراته هم پوشیده بودم.یه چادر گل گلیم انداختم سرم رفتم بیرون.همینجوری مشمای خوراكی ها هم تو دستم بود یدفعه امید رو دیدم با دوستاش(امید اقاشونه)میگفت یه لحظه چشاش 4 تا شد  منو اونجوری دید.اخه همیشه تر گل ورگل دیده بود.بعد چند لحظه گفت مرد شور ریختتو ببرن بدو برو خونه.فاطمه میگفت من دلمو گرفته بودم تا خونه میخندیدم.زنگ خورد رفتیم تو سالن.نمیدونم واسه چی زنگ میزدن وقتی كسی تو مدرسه نبود.الهه رفته بود اویزون معلم عربی مون شده بود داشت واسش سخنرانی میكرد.اخه یه پماد ویتامین ا_د خریده بود تازگیا به همه هم تعارف میكرد.به معلم عربیمون میگفت خانوم این پمادو میبینید؟واسه همه نوع دردی جواب میده.سرطان- كچلی -كمبود اعتماد به نفس-نرمی دستان-درخشندگی مو...خانوممون گفت نذریه؟خب زیاد بده.مدیرمون گفت بچه ها تعطیلتون میكنم برید خونه.وای به حالتون اگه تو كوچه خیابون ببینمتون.من گفتم ای وااااااااای حالا چه طوری كاسبی كنیم؟نا سلامتی ما نون خشكی ایم.دلم میخواست بزنم تو دهنش دندوناش بریزه تو حلقش با این مدل حرف زدنش.رفتیم تو كوچه مهسا باز دفتر كلاسوریشو گرفت دستش.میزد رو دفترشو میخوند البته با ولوم پایین.الهامم كه گوشی گرفته بود دستش داشت ملتو از خواب بیدار میكرد.اخه ساعت 9 صبح بود.الهه داد زد این كلاس نماینده نداره؟؟؟؟؟؟؟؟ما هم گفتیم نه خییییییر.یه زنه سرشو از پنجره بیرون كرد گفت زهر مار نخییییییییر.بهنوش یه تعارف كرد گفت بچه ها بریم خونه ما كسی نیست.ماهم كه از خدا خواسته گفتیم حالا كه اصرار میكنی باشه.الهه گفت بچه ها فقط یه تعارف كردا كجا سرتون انداختید پایین دارید میرید؟(اصولا اینجور موقع ها كه كسی حرف راست میزنه ما نمیشنویم)خلاصه رفتیم رسیدیم به خونه بهنوش اینا.دم در الهام یه بادمجون پلاسیده از رو زمین پیدا كرد گفت بچه ها نهارمونم جور شد.همینو سرخ میكنیم میخوریم.رفتیم اول یكم نشستیم تو سالن كه مشخص شه اومدیم مهمونی.هركی یه كاری میكرد.الهه با گوشیش ور میرفت من موهامو اتو میكشیدم بچه های دیگه هم سر كامپیوتر بودن.بعد رفتیم طبقه بالا كه ناهار درست كنیم.ماكارونی.چشتون روز بد نبینه...اول بهنوش یه پیاز گنده داد دست من هرچی خورد میكردم تموم نمیشد.خودشم داشت با تلفن میحرفید.مظلوم گیر اورده بود.الهه و مژده و الهام رو هم فرستاد ماست بگیرن.مهسام دیرش شده بود رفت خونه.یكم گذشت الهه این اومدن.دیدیم دستشون گوشیه.گوشی خریده بودن!بهنوش گفت من گفتم برید ماست بخرید یا گوشی؟الهه گفت گوشیم ماسته دیگه.شروع كردیم به درست كردن غذا.الهه نظرات پیشنهادات انتقادات داد كه مرغ بریزیم تو ماكارونی!من تا حالا این مدلشو ندیده بودم والا.خلاصه مرغ ریختیم بعد حواسمون نبود سویا هم ریختیم.نمكم كه یادمون رفت بریزیم.4 نفر اشپزی كنن همین میشه دیگه.الهه موقع سرخ كردن پیاز دستشو سوزوند بعد یه كاسه اب برداشت انگشتشو كرد توش.بهنوشم موقع باز كردن در رب دستشو برید خون پاشید رو دیوار.یك صحنه خشونت امیزی بود.یكم گذشت مامان بهنوش اومد خونه.ما عین یوز پلنگ میدویدیم اینور اونور و خونه رو مرتب میكردیم.انگار موشك خورده بود خونه.الهه هم بدو بدو رفت كاسه ابشو خالی كرد.وقتی مامانش رسید پشت در ما همه مثل خانومای محترم نشسته بودیم رو مبل.مامانش كه وارد شد سلام و احوال پرسی كردیم و یكم حرف زدیم.حرف از دانشگاه شد مامانش گفت ایشالا دانشگاهم همه باهم باشید.من گفتم اره اونوقت یا دنبال فیوزیم كه قطعش كنیم امتحان كنسل شه یا دنبال هم دیگه ایم كه خورا كی بدزدیم از هم.غذای محشرمونم رو گاز بود.وقتی غذا حاضر شد(غذا كه چه عرض كنم معجون بود)سفره رو حاضر كردیم.داداش بهنوش اون موقع كلاس اول بود.یه قاشق كه خورد گفت اه اه مزه گیاه میده.الهه هم گفت كم نیارید بگید ما گیاه خواریم.راست میگفت خب بچه.خلاصه به زور غذارو خوردیم و خداحافظی كردیم . رفتیم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli

امروز قرار بود كارنامه بدن.من كار ناممو گرفتم.شده بودم18.50.مدیرمونم منو گیر اورده بود واسم سخنرانی میكرد.میگفت تو پارسال معدلت 19.60 بوووووووووود چرا الان 18 شدی؟؟؟؟تو اگه لیسانس بگیری یه لیسانسه میاد خواستگاریت.منم همینجوری داشتم نگاه عاقل اندر سفیه تحویلش میدادم.اومدم تو كلاس گفتم بچه ها 18 شدم.الهه گفت تو 18 شدی پس من اصلا هیچی نمیشم.بچه ها استرس داشتن.الهه شروع كرد به خاطره تعریف كردن.از زبون خودش بخونید:دختر خالم تازه گواهی نامه گرفته بود.تو خونه با هم نشسته بودیم و حوصلمون سر رفته بود.دختر خالم گفت بیا بریم بیرون.ماشین شوهر دختر خالمو پیچوندیمو رفتیم بیرون.باك خالی بود.اول رفتیم پمپ بنزین كه بنزین بزنیم.به مرده گفتیم اقا چقد بنزین بزنیم كه تا تهران بریمو برگردیم باك خالی شه؟(میخواستن شوهر دخترخالش نفهمه اینا رفتن بیرون)مرده هم گفت 4.5 لیتر.4لیتر زدیم دیدیم اصلا امپر تكون نخورد.دوباره 4 لیتر زدیم دیدیم یاابوالفضل شد 8 لیتر.دختر خالم گفت الهه حالا اینو چطوری تموم كنیم؟راه افتادیمو رفتیم تو جاده كولر رو زیاد كردیم و شیشه هارو دادیم پایین كه بنزینمون زود تر مصرف شه.یه پسره اومد كنار ماشینمون به من گفت چرا شیشه هاتون پایینه؟كولر بزنید دیگه.منم گفتم بنزین زیاد داریم.پسره فكر كرد من میگم بنزین كم داریم.گفت كولر بزنید بابا من بهتون بنزین میدم.دختر خالمم جدیه جدی داشت رانندگی میكرد.پسره گفت به اون دوستت بگووووووو انقد خودشو نگیره راهنماشو خاموش كنه عوضشواای راهنما از پمپ بنزین روشن مونده بود.نزدیكای عقیق یه دفعه ماشینمون پنچر شد.مونده بودیم دوتا دختر چه جوری پنچری بگیریم.یه مورانوییه اومد گفت چی شده خانوم؟دختر خالم گفت پنچر شده.پسره رفت از تو ماشین جك اورد كه پنچریشو بگیره.من گفتم تا شما وسایلاتونو بیارید ماشینو میبرم بالا.در عرض یه دقیقه2متر ماشینو بردم بالا.پسره اومد دید  گفت چه خبرهههههههههه؟بعد شروع كرد به پنچری گرفتن.تو اون نیم ساعت 30 بار گوشیش زنگ خورد.اینم هی میگفت اومدم اومدم.اخرش كه كارش تموم شد وسایلاشو پرت كرد تو ماشینو رفت.هیچیم نگفت.به غلط كردن افتاده بود.ما هم گازو گرفتیم رفتیم خونه.5 دقیقه قبل از رسیدن شوهر دختر خالم رسیدیم(واقعا دمش گرم من كه دل درد گرفتم)






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli

دیروز 5 شنبه بود تولد بهنوش و الهه.زنگ اول باز ورزش داشتیم و شطرنج بازی كردیم ولی .خیلی حرفه ای  بازی میكردیما.مثلا من یه سرباز میزدم 5 تا مهره اطرافشم برمیداشتم مینداختم بیرون كه بازی زود تموم شه.فاطمه وا لهه به معلممون گفتن خانوم الان ما با این وضعیت پیش اومده چیكار كنیم؟

همه مهره هاشون بیرون بود فقط دوتا سربازو یه وزیر مونده بود.شاه رو هم انداخته بودن بیرون.زنگ بعدش زبان داشتیم.معلممون هم برگه صحیح میكرد هم با بچه ها بلوتوث بازی میكرد.تو زنگش هیچ اتفاق خاصی نیفتاد كه تعریف كنم بخندیم متاسفانه.زنگ كه خورد ا لهامو ا لهه رفتن بیرون چند دقیقه بعد اومدن.خودشونو عین اسكل ها كرده بودن.الهام یه كلیپس صورتی زنده بود به فرق سرش  یه پالتو گشادم پوشیده بود اومده بود قر میداد.ا لهه هم كه شلوار ورزشیش براش گشاد و بلند بود گذاشته بود تو جورابش یه خط كش فلزی هم گرفته بود دستش واسمون رقص شمشیر میكرد یه وقتایی هم كردی میرقصید.حالا با این تیپای زیباشون میگفتن ما زیبا ترین دخترای این مجلسیم(.تو جه داشته باشید مجلس نه مدرسه)وسط اون شلوغ پلوغیا كه واسه تولد بهنوش و ا لهه بود یه دفعه مراسم عقد رو اغاز كردیم.یادم نیست كی رو با كی عقد كردیم شرمنده فقط یادمه یه شال گرفتیم بالا سرشون منم دوتا گچ گرفتم تو دستم مثل قند بالا سرشون میساییدم كه زندگیشون شیرین شه.مرجان هم داشت از روی كتاب زبان خطبه عقد میخوند.بلدم نبود بخونه.گفت عروس خانوم وكیلم؟؟؟؟؟؟من گفتم عروس رفته سیب ا لهامو بدزده.دفعه دوم گفت وكیلم؟گفتم عروس رفته شیمی بخونه.دفعه سوم گفت وكیلم؟؟؟؟؟؟؟؟من گفتم اوه اوه حاج اقا عصبانی شد.یدونه زدم تو سر عروس گفتم شیمی خوندنت چیه الان بگو بله دختره ورپریده.بعدش ا لهمو ا لهه به افتخار عروس دوماد با اهنگ سلطان قلبم كه توسط اكو سرخود(من)اجراشد رقصیدن.وقتی كیكو اوردن معلممون با گوشیش اهنگ گذاشت ولی صداش كم بود قطعش كردیم خودمون خوندیم.مهسام جعبه كیكو گرفته بود دستش بچه هارو باد میزد میگفت من كولرم.كیك الهه یه كیك شكلاتی بود.قربون كاكائو هاش  برم الههههی.مال بهنوشم یه كلاه ابی بود.اول مال ا لهه رو خوردیم.بعدش رفتیم كلاس پیش دانشگاهی ها كه عكس بندازیم.بچه ها داشتن میرقصیدن فاطمه و ومهسا هم درگیر روشن كردن بخاری بودن.وقتی روشن شد فاطمه داد زد گرفت گرفت دسسسسسسست دست دست یدفعه یه صدای بوم بوم بلندی شادیمونو خراب كرد.فاطمه داد زد وای خدا مرگم بده امریكا حمله كرد.زنگ بعدشم كیك بهنوشو نوش جان كردیم.زیرش یه تخته كاكائو داشت.من گفتم ااااااااااا بچه ها ته دیگم دارهههههههههه.انقد خورده بودیم تا یه هفته سیر بودیم.بعد از ظهرش جشن فارغ التحصیلی داداشم بود.ما بودیم با خالم و دوست داداشم.مجری جشن رشید پور بود.خالم میگفت ای خدا من از این رشید پور بدم میاااد.ههه.(نتیجه اخلاقی:ادم از هرچی بدش بیاد سرش میاد)خاله یه كادو واسه داداشم خریده بود.منم سیریش شده بودم ببینم این چیه.به خالم گفتم خاله اجره؟گفت نه.گفتم لپ تاپه؟گفت نه .گفتم تو جیب جا میشه؟گفت واسه تو كه همه چی رو میذاری تو جیبت اره.برو بچ فارغ التحصیل شده داشتن سوگند نامه میخوندن.یه دختره رفته بود اویزون پرده شده بود به زور میخواست پرده رو بكشه.عقلش نرسید این پرده برقیه.خلاصه سوگند نامه رو كه خوندن كلاهاشونو پرت كردن هوا و شنگول بازی در اوردن.داداشم كه اومد پیش ما امیر(دوست داداشم)

كادوی خاله رو برداشت داد به داداشم و گفت تقدیم به تو عزیزممممممم تولدت مبارك!بله!خلاصه خیلی روز خوبی بود.خیلیی..........فعلا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 اسفند 1391 :: نویسنده : leyli

گفت : دوستت دارم، هر چی گشتم مثه تو پیدا نشد !!

گفتم :خوب گشتی !!؟؟؟

گفت : آره !! ..

گفتم : اگه دوستم داشتی ، نمی گشتی .!!!!! 

   

بسلامتی اونی که خودش دعوا میکنه خودشم قهر میکنه گوشیشم سایلنت میکنه اما هر دقیقه یه بار گوشیشو چک میکنه ببینه خبری توش هست یا نه

 

مترسک گفت:

گندم تو شاهد باش كه مرا فقط برای ترساندن آفریدند!

ولی من تشنه عشق پرنده ای بودم

که سهمش از من گرسنگی بود
.

 

باید دانست

جاده های زندگی را خدا هموار می کند

کار ما فقط برداشتن سنگ ریزه هاست ...


پس اینقدر آه و ناله چرا ؟
!

 


همیشه به آدما به اندازه ای محبت کن

که


بعدش مجبور نشی بهشون ثابت کنی خر نیستی !.!.!

 


دیـشـب گـرسـنـه بـود

دخـتـری کـه مُـرد ...

چـه آسـان بـه خـاک پـس دادیـمـش ؛

و هـمـسـایـه اش ، زیـارتـش قـبـول ...

دیـشـب از سـفـر رسـیـد

مـکـه رفـتـه بـود !





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


هر دو خالی بودند !

سر من
از عقل ،
که تو را دوست داشت !

قلب تو
از عشق ،
که مرا دوست نداشت !

مدیر وبلاگ : leyli
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
کد آهنگ های بابک جهانبخش
تفریح سرا